و من به یادت هستم ...

نیستی و از تنهائیت سوختم

کنار ساحل چشم به غروب آفتاب دوختم

که شاید با موجی خروشان بیایی به نجاتم 

  تمامه آرزوهایم را به این آرزو فروختم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

روح مرا به کجا میکشی ای غریبه

خسته تر از آن است که همسفر تو شود

صدایش نزن

او خیلی وقت است که کر شده

نگاهش نکن

چشمایش هم کور شده

افسرده و مرده مثل یه باغ خزان زده

او خیلی وقت است که مهمان پاییز شده

او را به کجا میکشی غریبه

او به آخر سفر رسیده

به دیار ناکجا

از او چیزی نمانده

به جز جرعه ای صدا

او را رها کن و بگذر

دیگر تاب زخم تازه ء تو را ندارد

او را رها کن

روحم کشیدهء ناکشیدهء نقاشیه نقاشان

روحم تابیدهء نتابیدهء آفتابه آفتابان

او را رها کن و بگذر

خسته تر از آن است که در جسم تو شود

آهنگی نیست

نوایی هم نیست

سکوت

او را به حال خود رها کن

بگذر

برو غریبه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بنویس برایم

از روزگارانه خوب و زیبا

از مرغزارانه سرسبز

از رویاهای شبانه

بگو برایم

از احساساته قشنگ و عاشقانه

از حرفهای سبزو دلبرانه

از قلبهای گرم و صادقانه

بیاور برایم

جامی پر از شراب عارفانه

گلزاری از عشق و دوستی

خنده هاو گریه های کودکانه

بخوان برایم

آوازی از ته دل عاشقانه

از بوی باران بوی عشق

قشنگی زندگی را مثل ترانه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |


Design By : Night Skin