و من به یادت هستم ...
سکوت همه جا جاریست . شب همه را به خواب برده ، حتی حبابهای روی پنجره را . پنجره را می گشایم نسیمی خنک مهمان صورتم میشود ، عجب شب زیبایست و تنهایی چه آهنگ دلنوازی میسراید . قلمم مرا به نوشتن صدا میکند .. مینویسم برای چه کسی؟ نمیدانم ،تلاطمهای دریای عشقم دیگر آرام شده و دلم به خواب رفته . مدتهاست که دیگر با من همنوا نمیشود خسته و زخمی از دستان آدمهای بد است ، راه خود را میرود بی اعتنا به من . بعضی وقتها تنهایی بهتر است از با هم بودن ، این دیگر چگونه دنیایست! من دیگر مثل قبل نیستم ! آری نیستم . آرامش از من دزدیده شده و مهاجمان کاخ دلم را ویران کرده اند و من را به اسارت برده اند ... من آدم سابق نیستم میخواهم بد شوم سرد وبیروح میدانی مثل همه مثل تو مثل ... شب به نیمه رسیده ، خوابیدها هنوز خوابند و منو قلمم در فکر هیچ . او هم مرا تنها مگذارد او هم دیگر قلم سابق نیست همه چیز عوض شده نمیدانم این دیگر چگونه دنیایست. قلمم برای شعر گفتن پیر شده دیگه واسه عاشق شدن دیر شده دیگه واسه باریدن بارون عاشقی ابر عشق منو تو حقیر شده گلهای باغچه’ دوستی و وفا تو زندونه کرمای خاکی اسیر شده غنچهای اونا و برگای خیسشون تو فصل بهار اسیر خزون شده دیگه دیره واسه پر کشیدن تو هوای عشقو علاقه دیگه دیره واسه فهمیدن حرفام وقتی فاصله اش تا تو چهل تا کلاغه
| Design By : Night Skin |
